در سال‌های اخیر علوم انسانی در نظام آموزشی ایران به‌ظاهر وارد مرحله‌ای تازه شده است؛ مرحله‌ای که از یک‌سو با افزایش اهمیت این رشته در سیاست‌گذاری‌های کلان، کنکور، تولید محتوا و حتی گفتمان رسمی همراه بوده و از سوی دیگر، با نوعی ناترازی عمیق و ساختاری دست‌به‌گریبان است. این ناترازی بیش از هر جا خود را در فاصله‌ای نشان می‌دهد که میان سطح توقع نظام آموزشی از دانش‌آموزان علوم انسانی و سطح دانش، بینش و آمادگی بسیاری از کارگزاران این حوزه، به‌ویژه مشاوران تحصیلی و مدیران مدارس، وجود دارد. علوم انسانی در مدرسه از دانش‌آموز خواسته می‌شود تحلیل‌گر باشد، متون مفهومی را بفهمد، نسبت به تاریخ، جامعه، فلسفه و ادبیات حساس باشد و درک ترکیبی از انسان و جهان اجتماعی پیدا کند؛ اما در عمل، بسیاری از کسانی که قرار است این مسیر را هدایت کنند، خود فاقد حداقل آشنایی جدی با چیستی علوم انسانی هستند.

واقعیت تلخ این است که بخش قابل‌توجهی از مشاوران تحصیلی علوم انسانی، نه‌تنها آموزش تخصصی عمیق در این حوزه ندیده‌اند، بلکه حتی تجربه زیسته‌ای از مواجهه جدی با متون علوم انسانی ندارند. برخی از آن‌ها اساساً تحصیلات مرتبط ندارند و برخی دیگر، اگرچه مدرک دانشگاهی در رشته‌ای از علوم انسانی اخذ کرده‌اند، اما رابطه‌شان با این حوزه در همان سطح کتاب‌های درسی و جزوه‌های امتحانی متوقف مانده است. برای چنین افرادی، علوم انسانی اغلب به مجموعه‌ای از محفوظات، ضرایب کنکور و تکنیک‌های تست‌زنی تقلیل می‌یابد؛ نه به‌مثابه دانشی زنده که با پرسش از انسان، معنا، قدرت، فرهنگ، تاریخ و زبان سروکار دارد. طبیعی است که مشاوری که هرگز یک متن فلسفی جدی، یک اثر کلاسیک جامعه‌شناسی یا حتی یک رمان و جستار اندیشمندانه ادبی نخوانده، نمی‌تواند تصویری درست و الهام‌بخش از این رشته به دانش‌آموز ارائه دهد.

این وضعیت زمانی بحرانی‌تر می‌شود که بدانیم نظام آموزشی، به‌ویژه در سال‌های اخیر، سطح انتظارات خود از دانش‌آموزان علوم انسانی را به‌طور محسوسی بالا برده است. سؤالات امتحانات نهایی و کنکور، بیش از گذشته به سمت تحلیل، فهم مفهومی و ترکیب چندلایه مطالب حرکت کرده‌اند. دیگر نمی‌توان با حفظ کردن چند تعریف یا فرمول ساده از پس این آزمون‌ها برآمد. دانش‌آموز علوم انسانی امروز باید قدرت خواندن متن، فهم زمینه تاریخی و اجتماعی، تشخیص مفاهیم کلیدی و ارتباط دادن آن‌ها با یکدیگر را داشته باشد. این تغییر، اگرچه در ذات خود مثبت و ضروری است، اما زمانی به ضد خود تبدیل می‌شود که بدنه اجرایی آموزش، یعنی معلمان، مشاوران و مدیران، آمادگی هم‌سطحی با این انتظارات را نداشته باشند.

در بسیاری از مدارس، به‌ویژه مدارس عادی، مدیرانی تصمیم‌گیرنده‌اند که نه اهل مطالعه‌اند و نه علاقه‌ای به فکر و اندیشه دارند. نگاه آن‌ها به علوم انسانی همچنان گرفتار کلیشه‌های قدیمی است: رشته‌ای آسان، کم‌اهمیت، مخصوص دانش‌آموزان ضعیف‌تر یا مسیری صرفاً برای فرار از ریاضی و فیزیک. با چنین نگاهی، طبیعی است که سرمایه‌گذاری فکری و انسانی جدی روی این رشته صورت نگیرد. انتخاب مشاور، برنامه‌ریزی آموزشی، دعوت از دبیران توانمند یا حتی ایجاد فضای گفت‌وگو و فکر در مدرسه، همگی در حاشیه قرار می‌گیرند. نتیجه این می‌شود که علوم انسانی در بسیاری از مدارس نه به‌عنوان یک امکان، بلکه به‌عنوان یک مسئله دیده می‌شود.

در مقابل، تجربه سال‌های اخیر نشان داده است که هر جا علوم انسانی به دست افراد زبده، اهل فکر و آشنا با روح این حوزه سپرده شده، نتایج به‌طرز معناداری متفاوت بوده است. بخش قابل‌توجهی از رتبه‌های برتر علوم انسانی در سال‌های اخیر، از مدارسی برخاسته‌اند که در آن‌ها معلمان و مشاورانی حضور داشته‌اند که خودشان علوم انسانی را زیسته‌اند، خوانده‌اند و فهمیده‌اند. این افراد توانسته‌اند رشته علوم انسانی را نه‌فقط به‌عنوان یک مسیر کنکوری، بلکه به‌عنوان افقی فکری و هویتی به دانش‌آموزان معرفی کنند. آن‌ها نشان داده‌اند که فلسفه صرفاً مجموعه‌ای از نام‌ها و مکاتب نیست، بلکه تمرینی برای فکر کردن است؛ جامعه‌شناسی فقط حفظ نظریه‌ها نیست، بلکه راهی برای دیدن جامعه است؛ و ادبیات نه حاشیه‌ای تزئینی، بلکه قلب زبان و فهم انسانی است.

در چنین فضاهایی، دانش‌آموز احساس تحقیر یا انتخاب ناخواسته ندارد. او می‌فهمد که وارد حوزه‌ای شده که جدی است، دشوار است و در عین حال، معنا‌دار و آینده‌ساز. این فهم، انگیزه می‌سازد و انگیزه، کیفیت یادگیری را بالا می‌برد. تفاوت اصلی این مدارس با دیگران نه در امکانات مادی، بلکه در کیفیت انسانی و فکری کارگزاران آن‌هاست. این تجربه‌ها به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله اصلی علوم انسانی در مدرسه، کمبود استعداد دانش‌آموزان نیست، بلکه ضعف معرفی، هدایت و همراهی است. می‌توان گفت علوم انسانی در ایران وارد دوره‌ای تازه شده است؛ دوره‌ای که اهمیت آن بیش از گذشته درک شده، اما سازوکارهای اجرایی آن همچنان فرسوده و ناکارآمد باقی مانده‌اند. این همان ناترازی جدی است: از یک‌سو، نظام آموزشی توقع بالایی از خروجی علوم انسانی دارد و از سوی دیگر، سطح دانش و آمادگی بسیاری از مجریان این نظام، به‌ویژه در مدرسه، پایین‌تر از این توقعات است. تا زمانی که این شکاف ترمیم نشود، هرگونه اصلاح محتوایی یا تغییر در ساختار آزمون‌ها، به فشار بیشتر بر دانش‌آموزان و سرخوردگی عمیق‌تر آن‌ها منجر خواهد شد.

راه برون‌رفت از این وضعیت، پیش از هر چیز، به رسمیت شناختن مسئله است. باید پذیرفت که مشاوره تحصیلی علوم انسانی، کاری تخصصی و نیازمند دانش عمیق است؛ نه شغلی عمومی که هر فردی بتواند بدون مطالعه و فهم جدی، آن را بر عهده بگیرد. باید بازآموزی فکری، ارتقای سطح مطالعه و تغییر نگرش مدیران مدارس را جدی گرفت. علوم انسانی را نمی‌توان با ابزارهای کهنه و نگاه‌های سطحی اداره کرد. اگر قرار است دانش‌آموز علوم انسانی به سطح بالاتری از فهم و تحلیل برسد، نخست باید کسانی که او را هدایت می‌کنند، خود به این سطح نزدیک شده باشند. بدون این تغییر بنیادین، سخن گفتن از تحول در علوم انسانی، بیش از آنکه واقعیت باشد، به شعاری زیبا اما بی‌پشتوانه شبیه خواهد بود.

گروه آموزشی سیمناد از سال قبل با طرحی ویژه در صدد جذب برترین فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های معتبر تهران برای پر کردن این خلأ برآمده است. علاوه بر شناسایی و به‌کارگیری نخبگان به‌عنوان استاد، اندیشمندان و صاحب‌نظران متفاوتی به مجموعه علوی سیمناد در طراحی برنامه‌ای ویژه و جامع برای رشته علوم انسانی مشاوره داده و در تدوین یک برنامه راهبردی مشارکت داشته‌اند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *